تبليغاتX
هزارو یک شب
هزارو یک شب

ای دلا نزد کسی بنشین که از دل خبر دارد

با ياد چشم هاي تو خوب است خواب من

از ابـرهـا كنــــــاره بگــــير آفتـــــــاب من

رو بر كدام قبله به چشم تو مي رســـم؟

چيــزي بگـو پيــــــــامـبـر بـــي كتاب من

چشم تو را كجاي جهان جستجو كنــــم؟

پايان بده به تاب و تب بي حســـــاب من

دور از شمايل تو چنـــــانم كه روز و شب

خنـــديده اند خلــق به حال خــــراب من

از تشنگـي هــــــلاك شـدم، ساقيـا بيا

چيزي نمــــــانده از قدح پر شــــراب من

نوشته شده در پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 2:16 توسط محیا|

بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد كه پيش ازين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست عشق كدامست غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمري است در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آن چنان كه اگر ببينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسم
ت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني گرم تر بتاب

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 3:0 توسط محیا|

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

                 فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

                رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

                 که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

                کجا عاشقی کرد  آنجا بمیرد

شب مرگ  از بیم آنجا شتابد

               که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

              ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

              شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 تو دریای من بودی  آغوش واکن

            که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 5:39 توسط محیا|

معنایی واقعی عشق

شیوانا با دو تن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند.با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد طبیعی بود بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردنند و وقتی به استراحتگاه می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند.

همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از مردان جدا می شد اما ان یکی همراه شیوانا و شاگردانش و بسیاری دیگر از کاروانیان از گروه جدا نمی شد.

یک روز در حین پیاده روی یکی از شاگردان شیوانا از او سوالی در مورد معنای واقعی عشق پرسید.

همسفر خوشگذران این سوال را شنید و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:عشق یعنی برخورد من با زندگی است. تجربه های شیرین زندگی را بر خود حرام نمی کنم.همسرم که در دهکده از کارهای من خبر ندارد.تازه اگه توسط شما یا بقیه خبردار شد با خرید هدیه ای او را راضی به چشم پوشی می کنم.به هر صورت وقتی به دهکده برگردم او چاره ای جز بخشیدن من ندارد. بنابراین من از هیچ تجربه لذت بخشی خودم را محروم نخواهم کرد و هم با خرید هدایای فراوان عشق همسرم را حفظ می کنم.

این می شود معنای واقعی عشق.

شیوانا رو به شاگرد کرد و گفت این دوست ما از یک لحاظ حق دارد عشق یعنی کارهایی که محبوب را خوشجال می کند. اما این همه ی عشق نیست.بلکه چیزی مهمتر از ان هست که این رفیق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفا دار است و حتی در غیبت او هم خیانت نمی کند. دارد به ان عمل می کند. بیایید از او بپرسیم چرا همچون همکارش پی عیاشی و عشرت نمی رود؟

مرد دوم که سر به زیر و پابند اخلاقیات بود تبسمی کرد و گفت:به نظر من عشق فقط این نیست که کارهایی که محبوب را خوشایند است انحام دهیم.بلکه معنای ان این است که از کارهایی که موجب ناراحتی و ازردگی خاطر محبوب می شود دوری جوییم.من چون می دانم که انجام حرکتی زشت از سوی من حتی اگر همسرم هم خبردار نشود می تواند روزی روزگاری موجب آزردگی خاطر او شود و چه بسا این روزی روزگار در ان دنیا و پس از مرگ باشد. باز هم دلم نمی اید خاطر او را مکدر سازم و به همین خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقی را در مورد خودم اجرا می کنم و نسبت به ان سختگیر هستم.

شیوانا سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت:دقیقا این معنایی واقعی عشق است مهم نیست که برای ربودن دل محبوب چقدر از خودت مایه بگذاری و چقدر زحمت می کشی و چه کارهای متنوعی را انچام می دهی تا خود را برای او دلپذیر سازی و سمت نگاهش را به سوی خود باشی و عملی مرتکب نشوی که محبوب ناراحت شود.

این معنایی واقعی دوست داشتن است
نوشته شده در شنبه 2 بهمن1389ساعت 13:40 توسط محیا|

* اگرتنها ترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتن هاست.

 

* آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش.

 

* زن عشق می کارد و کینه درو میکند٬ دیه اش نصف دیه توست ومجازات زنایش با تو برابر...می تواتد یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی.یرای ازدواج در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانون گذار می توانی ازدواج کنی...او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...او درد می کشد و تو نگرانی که دختر نباشد...او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.

 

* به سه چیز تکیه نکن٬ غرور٬ دروغ٬ عشق٬ آدم باغرور می تازد با دروغ می بازد با عشق میمیرد.

 

*عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی.

 

* من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم.چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.

 

*کلاس پنچم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش اور بود٬آ ن هم به سه دلیل  اول آن که کچل بود. دوم این که سیگار می کشید و سوم که از همه تهوع آورتر بود اینکه در آن سن . سال زن داشت.چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان  می گذشتیم آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالی که خودم زن داشتم ٬ سیگار می کشیدم٬ و کچل شده بودم.

 

*  هر کس آن چنان می میرد که زندگی می کند.

نوشته شده در دوشنبه 15 آذر1389ساعت 18:4 توسط محیا|

 

   پسرکی بود عا شق دخترکی

روزها گذشت و دخترک نیز عاشق شد

هر دو عاشق دلتنگ بدون هم زندگی برا شون معنی نداشت

گاهی اوقات که با هم میرفتن بیرون اونقدر مست هم میشدن که فراموش میکردن

مردم دارن نگاه هشون میکنن .اونا همیشه وقتی همدیگه رو میدیدن عشق بازی را

شروع میکردن اونقدر لذت میبردن

که اگه یه روز از هم دور بودن از دلتنگی دق میکردن.

روز ها میگذشت و اونا هم با روزگار عشقشون را نسبت به هم بیشتر بیشتر میکردن

تا گذشت و روزی دخترک حالش بد شد و از حال رفت

پسرک هول شده بود نگران نمیدونست چی کار کنه

سریع اونو به بیمارستان رسوند .

دکتر وقتی اونو ماینه کرد رو به پسرک کرد و گفت با اون چه نسبتی داری؟

پسرک سرش را بالا گرفت

و گفت اون لیلی منه عشق منه من مجنونه اونم من عشق اونم . . .

دکتر از صداقت پسرک خوشش آمد و به او

گفت حالش خوبه فقط باید یک آزمایش بدهد .

دخترک پس از به هوش آمدن وقتی پسرک را دید دردش را فراموش کرد.

اون رفت و آزمایش داد .

روزه بعد پسرک با جوابه آزمایش پیشه دکتر رفت .

وقتی دکتر جواب آزمایش را دید دهنش قلف شده بود.

رفت کنار پسرک و با کلی مقدمه چینی به پسرک گفت: . . .

ناگهان دنیا برای پسرک سیاه شد.

از حال رفت دیگه دوست نداشت چشماش را باز کنه

تا نیمه های شب در خیابان ها قدم میزد قدم هایی پر از نا امیدی

حتی دیگر جواب تلفن های دخترک را هم نمی تونست بده .

روزه بعد با دخترک قرار داشت با نا امیدی رفت.

برای این که دخترک ناراحت نشود به عشق بازی هایش ادامه داد و هیچ نگفت.

ولی دخترک از جواب آزمایش سراغ میگرفت و پسرک هر روز بهانه ای میاورد.

هر روز افسرده و افسرده تر میشد تا اینکه دیگر دخترک تاب نیاورد و از او

خواهش کرد که بگوید .

اونقدر اسرار کرد که پسرک به او گفت :

اگر میخوای بدونی فردا بیا خونه مون تا بهت بگم.

دخترک تعجب کرد آخه تا حالا پسرک از او نخواسته بود که به خونشون برود.

برای آرامش پسرک قبول کرد.

روز بعد دخترک آمد.

ابتدا کمی صحبت کردن و بعد از دقایقی پسرک روبه دختر کرد و به او گفت:

میخواهم امروز با هم س ک س داشته باشیم.

ناگهان دخترک به خود آمد و گفت چی؟!

پسرک گفت : س ک س

دخترک بر خود افسوس میخورد که چرا به او اعتماد کرده و عاشق شده

بلند شد و راه افتاد که برود

ناگهان پسرک جلوی اون ایستاد و بهش گفت: باید امروز با هم س ک س داشته باشیم.

دخترک سیلی محکمی به پسرک زد و به اون گفت خفه شو

پسرک دستای اونو گرفت و با خواهش از او خواست

دخترک با گریه میگفت میدونی الان اولین باری که به من دست زد ی

تو پاک بودی اما چرا حالا ...

پسرک نذاشت چیزه دیگه ای بگه

پسرک اونو گرفت و به سمت اتاق خوابش برد.

دخترک جیق میکشید.

پسرک لباسهای اون را به زور در آورد و بعد از خودش را.

دخترک جیق میکشید التماس میکرد گریه اما . . .

پسرک به دخترک تجاوز کرد و دخترک هیچ کاری نمی تونست بکند و

فقط گریه میکرد به حال خودش که چرا. . .

بعد از تمام شدن کارش کنار دخترک دراز کشید و اشکاش را پاک میکرد

و آروم موهاش را نوازش میکرد.

دخترک دیگر حتی توان نداشت دست پسرک را کنار بزند.

فقط میگفت: خیلی پستی کثافت و به حرفاش ادامه میداد

پسرک بعد از سکوتی طولانی به حرف اومد و با لبخندی معصومانه گفت:

حالا دیگه منم ایدز دارم !!!!!!!!!!!!!!

ناگهان دخترک ساکت شد هیچ نگفت و فقط به چشمانه پسرک خیره شده بود.

با بغض سنگینی به پسرک گفت یعنی من . . .

بغض شکست و اشک هایش جاری شد

با خود میگفت : او چقدر عاشقم بود؟!

پسرک اورا در آغوش کشید

پسرک هم دیگر نمیتوانست او را ساکت کند

چون چشم های خودشم هم خیسه خیس بود.

در آغوش هم عریان به خواب رفتند و فردا دیگر بیدار نشدند

 

نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت1389ساعت 1:6 توسط محیا|

1

قلبتان را از نفرت پاك كنيد.

ذهنتان را از نگراني ها دور كنيد.

ساده زندگي كنيد.بيشتر بخشش كنيد.كمتر توقع داشته باشيد.

مشكلات مانند دست اندازهاي جاده اند.كمي از سرعتتان را كم مي كنند.

اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهيد برد.

زياد روي دست اندازها توقف نكنيد.به حركتان ادامه دهيد.

هيچ كس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع كند.

اما همه مي توانند از همين حالا شروع كنند و پايان تازه اي بسازند.

2

خدا روز بدون خنده.بدون رنج بدون اندوه و افتاب بدون باران وعده نداده است.

اما او توان پايداري در آن روزها و وعده تسلي پس از اشك و چراغ راه را داده است.

وقتي ناراحتيد از اين كه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد محكم بنشينيد وخوشحال باشيد.

زيرا خداوند در فكرچيزبهتري براي شماست.

3

وقتي اتفتقي برايتان مي افتد چه خوب و چه بد.به معنايش فكر كنيد در پشت اتفاقات زندگي منظوري نهفته است.

كه به شما ياد مي دهد چطور بيشتر بخنديد و سخت گريه نكنيد.

4

شما نمي توانيد كسي را وادار كنيد كه دوستتان بدارد.

اما مي توانيد به كسي تبديل شويد كه دوستش بدارند.

بهتر است غرورتان رابه خاطر كسي كه دوستش داريد از دست بدهيد

تا اين كه او را به خاطر غرورتان از دست بدهيد.

5

ما زمان زيادي صرف مي كنيم تا كسي را به خاطر دوست داشتن پيدا كنيد

يا خطاي كساني را كه دوست داريم بگيريم.

اما چه خوب مي شد اگر اين زمان را براي بيشتر محبت كردن صرف مي كرديم.

نوشته شده در جمعه 14 اسفند1388ساعت 17:40 توسط محیا|

خلاصه ای از نظریات افلاطون در مورد عشق(عشق معروف افلاطونی)

مفهوم عشق به طور کلی عبارتست از هر گونه سعی و کوشش برای رسیدن به خوبی و سعادت که بالاترین هدف است . اما در مورد کسانیکه از راههای گوناگون مثل تحصیل ، پول ، ورزش،فلسفه و ... بدنبال این هدف میروند کلمه عشق بکاربرده نمیشود و کسی اینگونه افراد را عاشق نمیداند و فقط در مورد عده معدودی که از راه مخصوصی بدنبال آن هستند نام کلی عشق بکار برده میشود.
بعضیها میگویند : کسانیکه در جستجوی نیمه دیگر خود هستند عاشق میباشند اما هدف عشق نه نیمه است و نه تمامی ، اگر این نیمه و تمام در عین حال خوب نباشد ، مگر نه اینست که مردم با رضا و رغبت به بریدن دست و پای خود تن در میدهند وقتیکه این دست و پا که اعضای بدن هستند فاسد و مضر شده باشند . پس صحیح نیست که بگوییم هر کسی در جستجوی آن چیزیست که متعلق به خودش میباشد مگر اینکه در عین حال معتقد باشیم که فقط خوبی است که متعلق به ما و خویش ماست . بنابراین آنچه مردم دوستش دارند جزخوب چیزی دیگر نمیباشد و بشر میخواهد برای همیشه مالک خوبی باشد و آنرا بدست آورد ، بطور خلاصه عشق عبارتست از اشتیاق به دارا شدن خوبی برای همیشه ، برای ابدی شدن عشق باید زیبایی و خوبی را تولید کرد خواه جسما" و خواه روحا" بنابر این بشر بدنبال زیبایی میگردد تا بتواند در او تولید کند و ابتدا فریفته زیبایی ظاهری میشود و فقط به یک زیبا دل میبندد و ازین دلبستگی افکار و اندیشه های زیبایی در او بوجود میاید و سپس متوجه میشود که زیبایی ظاهری یک فرد با دیگری یکیست وبنابراین اگر قرار باشد که بدنبال ظاهر باشد علت ندارد که یکی را بر دیگری ترجیح دهد و با این دریافت عاشق تمام کسانیکه زیبا هستند میشود ودیگر عاشق 1 نفر نیست ، زیرا یکی در نظر او کوچک و بی معنی جلوه میکند ، سپس متوجه زیبایی روح میشود و آنرا بمراتب بالاتر از زیبایی بدن خواهد شمرد. در این مرحله اگر کسی پیدا شود که روحی زیبا در عین به بهره بودن از زیبایی جسم داشته باشد دل در او خواهد بست و دائم متوجه افکارش میشود و بدین ترتیب به مرحله ای خواهد رسید که زیبایی عوالم معنوی و کوششهای اخلاقی را روءیت میکند . کسیکه زیبایی را طی این مراحل تجربه کند به زیبایی همیشگی و مطلق خواهد رسید و به اعتقاد افلاطون عشق رهبریست که ما را به سمت این زیبایی هدایت میکند و ازین جهت قابل ستایش است

قلب مهربانت مثلثي را مي ماند در درياي عشق
مرا در خود كشيدي برموداي من !!!

زندگی عشق است افسانه نيست آنکه عشق راآفريد ديوانه نيست


 
نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 2:40 توسط محیا|

اي بهانه ي زنده بودنم من تو را به كسي هديه مي دهم كه قلبش بعداز هر

 بار ديدن تو باز هم به ديوانگي وبي پروايي اولين نگاه من بتپد.همان طور

مبهوت و مبهم.... تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد.ولي ايا اون از

 من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟ايا او از من بيشتر براي تو

 گريسته است؟؟نه هرگز..هرگز....

من تو را به كسي هديه مي دهم كه از من عاشق تر باشد. و از من مهربان

 تر من تو را به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از دور در خشم در

مهرباني در خستگي در هزار همهمه ي دنيا يكه و تنها بشناسد.

 

من تو را به كسي هديه مي دهم كه راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت

 هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند. و ترنم دلپذير هر آهنگ هر

نجواي كوچك برايش يك خاطره باشد.او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد كه

 امروز هوايي دلت آفتابي است يا آن دلي كه من برايش مي ميرم سرد و

باراني است.

 

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 2:40 توسط محیا|

در يك روز خزان پاييزي پرستوي را در حال مهاجرت ديدم به او

گفتم:چون به ديار يارم ميروي به او بگو دوستش دارم.

بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان امد گفت:دوستش بدار ولي

منتظرش نمان.

* * * *‌ * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتي خواستم زندگي كنم راهم رابستند

 

وقتي خواستم ستايش كنمگفتند خرافات است

 

وقتي خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است

 

وقتي خواستم گريه كنم گفتند بهانه است

 

وقتي خنديدم گفتند ديوانه است

 

دنيا رانگهداريد مي خواهم پياده شوم. {دكتر شریعتی}

* * * * *‌ * * * * * * * * * * *‌‌ * * * * *‌ * *‌‌ * * * * * * * * 

هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته مي شود در ديگري

 باز مي شود

ولي ما اغلب چنان به در بسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را

نمي بينيم.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *‌ * * * *‌

نوشته شده در شنبه 10 بهمن1388ساعت 2:28 توسط محیا|

گريه ميكنم با شكوه. مثل اقيانوس. بلند مثل اورست

او نمي شنود و نمي داند كه ماه خوشبختي مشترك همه ستاره هاست

يك سوال كوچك مي ماند براي پرسيدن از كسي كه بي پاسخ ترين

سوال فكر اشفته من است

چكار كرد اين دل سادم كه از چشم تو افتادم؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1388ساعت 0:50 توسط محیا|

 

خدا

خدا روز اول آفتاب را آفريد

روز دوم دريا را

روز سوم رنگ ها را

روز چهارم حيوانات را

روز پنجم صدا را

روز ششم انسان را

وروزهفتم خداوند اندیشید دیگرچه

 چیزرا نیافریده است؟

پس تو را براي من آفريد.

نوشته شده در شنبه 19 دی1388ساعت 22:53 توسط محیا|

 

اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ 
من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ...
من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني
ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله بستي...
حالا دومين باره که عاشقت شدم
اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل
تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده ...
از هر چي سيبه منتنفرم

نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 0:43 توسط محیا|

 

 يا حسين

ااگه ديونه نديدي به ما ميگن ديونه اگه ديونه شنيدي به ما ميگن ديونه

منم يه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم كرد ز شهر عقل و عاقلا يكباره بيرونم كرد

به جرم عشق و عاشقي به ما ميگن ديونه بزار ملامت بكنن يه خوب و بد ميمونه

دل من از روز ازل اسير يك نگاهه حسين و دوست داره مگه خاطر خواهي گناهه

ديونه ي حسينم و ويرونه ي حسينم خراب و مست گوشه ي مي خونه ي حسينم

دل هر كي با ياري خوشه يار دل ما حسين ترانه ي كه دل و ميبره صداي يا حسين

عقل از سر من پريده و ديونگي جا گرفته حرف اگه داري با خدا بزن عقلم و خدا گرفته

منم يه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم كردز شهر عقل و عاقلا يكباره بيرونم كرد

هر كي عاقل غمي داره روزگار در همي داره عاشق نشدي نمي دوني ديونگي عالمي داره

بهشت من حسينه و سرشت من حسينه نوشته ي كتاب سرنوشت من حسينه

دل من از روز ازل اسير يك نگاهه حسين و دوست داره مگه خاطر خواهي گناهه

ديونه ي حسينم و ويرونه ي حسينم خراب و مست گوشه ي مي خونه ي حسينم

نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 2:41 توسط محیا|

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را

باید جشن گرفت

یلدایتان مبارک
نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 3:28 توسط محیا|

سخن گفتن به موقع و سکوت نمودن به موقع نشانه عقل است. سقراط

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

نگاه آدمهاي کوچک ، چه زود پر مي شود و لبريز .  ارد بزرگ

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شاد ماندن به هنگاميکه انسان در گيرودار کارهاي ملال آور و پر مسئوليت است ، هنر کوچکي نيست. نيچه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

همه مي‌خواهند بشريت را عوض کنند ، دريغا که هيچ کس در اين انديشه نيست که خود را عوض کند. تولستوي

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


مهم ترين نکته اين است: در هر لحظه قادر باشيم آنچه را که هستيم به خاطر آنچه مي توانيم بشويم قرباني کنيم . چارلز ديوبوليس

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

با مرگ هر دوست … جزيي از وجود من نيز دفن ميشود … ولي سهم آنان در خوشيها و لذتهايم ، مرا وا ميدارد تا در اين دنياي فاني باقي بمانم . هلن کلر

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

رويش باغ سکوت ، در هنگامه خروش و همهمه ارزشش را نشان مي دهد .  ارد بزرگ

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

فقط کارهاي جسورانه به حساب مي آيند . اسکاول شين

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زندگي گره اي نيست که در جست و جوي گشودن آن باشيم. زندگي واقيتي است که بايد آن را تجربه کرد . سورن کي ير کگارد


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بدگماني ميان افکار انسان مانند خفاش در ميان پرندگان است که هميشه در سپيده‌دم يا هنگام غروب که نور و ظلمت بهم آميخته است بال‌فشاني مي‌کند . فرانسيس بيکن

نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 23:54 توسط محیا|

خوشبختي ما در سه جمله است:
تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا
ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي كنيم:
حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 18:10 توسط محیا|

بي تو مهتاب شبي باز ازآن كوچه گذشتم.

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم.

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد.

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد.

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم ودر آن خلوت دلخواسته گشتيم.

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو "همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه"محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام.

بخت خندان و زمان رام.

خوشه ماه فرو ريخت در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به اواز شباهنگ.

يادم آيد تو به من گفتي:

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن.

آب و آيينه عشق گذران است

باش فردا كه دلت با دگران است.

تا فراموشي كني چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم"حذر از عشق!؟" ندانم

سفر از پيش تو؟هرگزنتوانم.نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم كه:تو صيادي و من آهوي دشتم.

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذرازعشق ندانم نتوانم!

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد.

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه: دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي بر دامن اندوه كشيدم نه رميدم نه گسستم

رفت بر ظلمت غم ان شب و شب هاي دگرهم.

نه گرفتي دگرازعاشق آزرده خبرهم.

نه كني دگرازآن كوچه گزرهم.

بي تو اما به چه حالي من ازآن كوچه گذشتم!

 

نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 22:29 توسط محیا|

 

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 1:21 توسط محیا|

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 2:9 توسط محیا|

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.

با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید که دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می کرد، من قبول نمی کردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می کرد دانشگاه نرفتم.اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود.گمانم منتظر من بود.از پنجره دیدمش. این دفعه که به مغازه اش بروم می گویم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتکلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم گیر نباشد.

چهارشنبه:امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود به من تنه زدبعد هم عذرخواهی کرد،من هم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری کند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسی تنه نزند.

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا کیک و ساندیس گرفتم.وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟من هم گفتم دو تا. اخم هایش که تو هم رفت فهمیدم که غیرتی است. ! حالا مطمئنم که او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم غیرتی نباشد، چون این کارها قدیمی شده.

دوشنبه:امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش کرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم کردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم وفادار باشد.

یکشنبه:امروز همان پسری که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم که دیر یا زود از من خواستگاری می کند. کمی که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با او حرف بزند. من هم قبول نکردم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم چشم پاک باشد.ترم آخر :امروز هیچ کس از من خواستگاری نکرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اکبرآقا.
 


 

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 1:58 توسط محیا|

 نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی ...... برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی ..... اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی گفتمش دل میخری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال توست تنها بخند خنده کرد و دل ز دستم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جامانده بود

.............................................................................................................................................

دل نوازان

تو را از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تو را از خاطرم شسته

خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاه

از این جا که من ایستادم چقدر تا اسمون راهه

من از تکرار بی زارم از این لبخند پژمرده

از این احساس یاسی که تو را از خاطرم برده

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خوابو

چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه

خدایا کجا میرم کجای جاده دلتنگه

می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره

سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 3:43 توسط محیا|

یک روز هنگامی که پسرم جوشوا در حدود هفت سال داشت ، گریه کنان از مدرسه به خانه آمد زیرا یکی از همکلاسی هایش از بالای یکی از وسایل بازی مدرسه سقوط کرده و مرده بود.
پهلوی او نشستم و گفتم :«عزیزم می دانم چه احساسی داری. دلت برای او تنگ می شود و باید همچنین احساسی داشته باشی. اما یک نکته را باید بدانی که علت این احساس تو این است که تو هم یک کرم درختی هستی ! » گفت : «منظورت چیست؟»
گفتم : «در زندگی کرم ابریشم زمانی فرا می رسد که خیال می کند مرده است می دانی که آن کدام مرحله است؟ »
گفت : «آه بله . همان وقتی است که رشته هایی را به دور خود می تند و در آن فرو می رود.» گفتم :«بله و اگر یک پیله را بشکافی چیزی در آن می بینی که شبیه کرم نیست و بیشتر مردم از جمله خود کرم فکر می کنند که آن کرم مرده است. اما در واقع آن کرم در حال دگر گیسی و تغییر شکل است. از چیزی به چیز دیگر تبدیل می شود و تو می دانی که سر انجام به چه چیزی تبدیل می شود؟» گفت : «بله. به پروانه .» گفتم : «آیا کرم های کوچک درخت که روی زمین هستند تبدیل آن کرم درخت به پروانه را می بینند؟» گفت :«نه .» گفتم :«وقتی یک کرم درخت به صورت پروانه از پیله خارج می شود چه می کند؟ » گفت : «پرواز می کند.» گفتم: «بله ، درست است. بالهایش را در نور آفتاب تکان می دهد و وقتی خشک شد ، شروع به پرواز می کند. در این موقع خیلی زیباتر از موقعی است که به صورت کرم درخت بود. آیا پروانه آزادی بیشتری دارد یا کرم درخت؟ » گفت : «چون پروانه پاهای کمتری دارد پس حتما کمتر خسته می شود !» گفتم : «بله پروانه پاهای زیاد احتیاج ندارد چون بال دارد و می تواند پرواز کند. من فکر کنم دوست تو هم الآن بال دارد .»
بعد گفتم : «ببین ، ما نباید تصمیم بگیریم که هر کسی چه موقع به پروانه تبدیل شود. شاید اصلا این کار از نظر ما غلط باشد. اما خداوند بهتر از ما می داند که هر کسی را چه موقع به پروانه تبدیل کند. مثلا الآن زمستان است و تو ممکن است دلت بخواهد که تابستان باشد اما خواسته ی خداوند چیز دیگری است و برنامه هایی دارد که درک آنها برای تو مشکل است.
ما باید به خداوند ایمان داشته باشیم و به خواست او راضی باشیم. زیرا او در خلقت پروانه از ما استاد تر است.اگر به صورت کرم درخت باشیم ممکن است ندانیم که در دنیا پروانه هم وجود دارد ، زیرا آنها از بالای سر ما پر واز می کنند اما باید بدانیم که پروانه ها واقعا وجود دارند .»
در این موقع جوشوا مرا بغل کرد و گفت : «شرط می بندم که دوست من پروانه ی خیلی زیبایی شده است.»
آنتونی رابینز

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 0:49 توسط محیا|

                     دعا کنیم که دعا از یادمان نرود.
نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 9:39 توسط محیا|

می توان کبوتر را سنبل ازادی دانست

می توان تند  تند از نردبان خیال بالا رفت

می توان زندگی را خواب دانست

می توان مرگ را افسانه دانست

می توان شادی را سرابی در صحرا دانست

می توان کوه را به پایداری معنی کرد

می توان اب را به پاکی معنی کرد

می توان...

بعد از تو هم می توان بر بستر غم خفت

 

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 19:45 توسط محیا|

در این دنیای که همه چیز در ان زود گذر است

فقط لحظه دلپذیر حال متعلق به شماست

لحظه که گذشته است دگر از ان شما نیست

لحظهای که هنوز نیامده است هم به شما تعلق ندارد

بهترین استفاده از زمان حال ان است که

نگران انچه روی داده و یا هنوز اتفاق نیفتاده است نباشیم

بلکه به طور کامل با عشق شادی و با یاد خدا

لحظه ها را سپری کنیم.

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 14:13 توسط محیا|

اغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن 

  منو از این دلخوشیو ارامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم    

     واسه با تو بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم      

منو تو اغوشت بگیر اغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به اتیش میکشه

نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو اغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار

به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو روی تن و لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

 

نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 17:53 توسط محیا|

باید تو رو پیدا کنم .. شاید هنوزم دیر نیست .. 

 تو ساده دل کندی ولی .. تقدیر بی تقصیر نیست .. 

 با اینکه بی تاب منی .. بازم منو خط میزنی .. 

 باید تو رو پیدا کنم .. تو با خودت هم دشمنی ..  

 

 کی با یه جمله مثل من .. میتونه آرومت کنه ..؟؟!!  

 اون لحظه های آخر از .. رفتن پشیمونت کنه .. !!

 دلگیرم از این شهر سرد .. این کوچه های بی عبور ..  

وقتی به من فکر میکنی .. حس میکنم از راه دور .. 

 آخر یه شب این گریه ها .. سوی چشامو میبره . .   

عطرت از پیراهنی که جا گذاشتی میپره ..  

باید تو رو پیدا کنم .. هر روز تنهاتر نشی .. 

 راضی به با من بودنت .. حتی از این کمتر نشی .. 

 

 پیدات کنم حتی اگه .. پروازمو پرپر کنی ..

 محکم بگیرم دست تو ..   احساسمو باور کنی ..

 

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 22:40 توسط محیا|

.......در انتظار یک حادثه بودیم که در اندک زمانی بتوانیم با چند ضرب و تقسیم ساده تاریخ ورود اربابمان را تخمین بزنیم.تا برای ورودش اطلسی ها را اب بدهیم. کوچه بس کوچه های دلمان را جارو کنیم و حوض خانمان را ابی اب....
نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 23:24 توسط محیا|

اگر دنیای ما دنیای سنگ است

بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

اگر دنیای ما دنیای درد است

بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن یک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 3:6 توسط محیا|


مطالب پيشين
» ساقيـا بيا
» خورشيد آرزوي مني
» قوی زیبا بمیرد
» معنایی واقعی عشق
» سخنانی از دکتر شریعتی
» پسرکی بود عا شق دخترکی
» 5 قانون خوشبختي را به خاطر بسپاريد !!!
» روز عشق مبارک
» اي بهانه ي زنده بودنم.
» دلشکسته
Design By ParsSkin.Com